این مصاحبه به بهانه ۵مهر که تولد محمد مهاجر یعنی قدیمیترین تهیه کننده نمایش رادیو که در حال حاضر با این مرکز همکاری می کند تهیه شده که به خاطر سهل انگاری من آماده شدنش تا حالا طول کشید. دوستان مطبوعات اگر دوست دارند می تونن از این مصاحبه با ذکر منبع استفاده کنند.
محمد مهاجر مثلث طبیعت ،اقتصاد و ماکسیم گورکی

اتاق ها را یکی یکی می گردم
:ببخشید اتاق آقای مهاجر کجاست؟
-بغل ساختمان پخش
و این سوال من ادامه پیدا می کند تا می رسم به ساختمان تولید رادیو تهران
:ببخشید اتاق آقای مهاجر کجاست؟
-همان روبرو...
و من مثل دوربین کارگردان هایی که می خواهند در ذهن مخاطبشان کنجکاوی ایجاد کنند به سمت در نیمه بازی می روم که از لای آن دست های مردی دیده می شود که دارد با تیغه تدوین نوار ادیت می کند.
در را آرام باز می کنم و سلام و علیک آرامی می کنم...
انگار چرتش پاره شده باشد ....سر بر می گرداند...
-آها ،سلام خانوم
مرا می شناسد...چند باری در استودیو وقتی که از نمایش ها عکس می گرفتم مرا دیده...دور تا دور اتاق را نگاه می کنم....یک اتاق کوچک که بیست متر هم نمی شود...یک قفسه ی آهنی که تا ردیف بالای آن (نزدیک سقف)نوارهای ریل بزرگ و کوچک چیده اند....یک میز ، یک دستگاه اتاری که محمد مهاجر پشت آن نشسته ،چند صندلی و روی دیوارها هم عکس های مختلف نویسندگان مختلف ؛چخوف،گورکی و...
یک مداد کوچک تراشیده دارم با دوتا کاغذ؛
:آقای مهاجر ...می خواهم به بهانه تولدتان با هم صحبت کنیم...
-باشه ،بشین
اول می خواهم روی صندلی پشت میز بنشینم اما احساس می کنم که کمی فاخر است و من آدم فاخری نیستم...
-هر جا دوست داری بشین
و من دوست دارم روی یک صندلی معمولی بنشینم ...از سوال های معمولی شروع می کنم.
:از چه سالی وارد رادیو شدید؟
-سال 52
:متولد چه سالی هستید؟
-5مهر دیگه!...5مهر 25
:تحصیلاتتان؟
-لیسانس اقتصاد دانشگاه تهران
:اوه ،پس شما هم دانشگاه تهرانی هستید؟
-شما هم دانشگاه تهران می خونید؟...(ذوق می کند انگار یک آشنا ی قدیمی را دیده باشد)بعد از چهل سال؟...الان رئیس اونجا کیه؟
:من اقتصاد نمی خونم...جغرافیا می خونم...
-آها...توی دانشکده ادبیات...
کمی درباره دانشگاه حرف می زنیم و اینکه آن موقع ها دانشکده کجا بوده و الان کجاست؟
:ورودی چه سالی بودید؟
-سال 45
:چطور شد اومدید رادیو با رشته ی اقتصاد؟
-سال 52یک آگهی از سازمان پیشروی رادیو و تلویزیون دادند .یک آگهی بلند و بالا برای عنوان های شغلی دبیری خبر و تهیه کنند گی رادیو و تلویزیون ...در همان دانشگاه تهران کنکور مفصلی گرفتند و از بین سه هزار نفر ،سیصد نفر قبول شدند ...بعد برای همه ی ما یک دوره ی نه ماهه گذاشتند و قرار شد یک پروژه بدهیم ...هم برای رادیو و هم برای تلویزیون ...من و جهاد ظهیر با هم پروژه دادیم ...پروژه ی رادیو من خوب بود و من متاسفانه به رادیو آمدم...در حالی که دلم می خواست به تلویزیون بروم اما او رفت...
:الان از آمدن به رادیو پشیمان هستید؟
-بعد از چهل سال ؟
(یعنی بعد از چهل سال آدم نمی تواند پشیمان بشود؟)
-الان هم دوره ای های آن وقت ها ی من ،آقای مانی،داوود جمشیدی ،نینا ایزدیار ، و بیژن مقدسی مانده اند...
:حقوق های رادیوی آنوقت ها خوب بود؟
(جواب این سوال را می دانم ،اما می خواهم دل خودم خنک شود....می خواهم یک جوری به یک کسی که نمی دانم کیست و احتمالا مسئولیت این قضایا با اوست بگویم که حقوق ما رادیویی ها کم است.)
-بله ،حقوق های آن دوره خیلی خوب بود ، و ما هم می توانستیم کرایه خانه بدهیم ،هم پول خوب برای غذا خوردن و خوب لباس پوشیدن ،هم برای پس انداز کردن و هم برای مسافرت رفتن!
(دهانم باز می ماند ...این فقط رویایی است که ما دانشجو ها برای بورس های درست و حسابی دانشگاه های معتبر خارج از کشور می بینیم.)
:الان بعد از چهل سال چی؟ حقوقتان خوب است؟
-نه!من از سال 75 بازنشسته شده ام. و اگر رادیو لطف نمی کرد و من کار نمی کردم. حقوق بازنشستگی فقط هزینه کفن و دفن من بود!واقعاً الان باید چند جا کار کنی...چون اونوقت زیر خط فقری...می دانید که خط فقر در تهران زیر 850هزار تومان است!
(یادم هست آخرین باری که درباره خط فقر شنیدم چهارصد هزار تومان و بعد ها ششصد هزار تومان شده بود. بالاخره او اقتصاد خوانده و لابد بهتر می داند!)
:رشته ای که خواندید هیچ در کارتان بدرد خورد؟
-اوایل برنامه های اقتصادی خانواده را می ساختم ...اما چون اطلاعات عمومی ام بد نبود و خوب برنامه های رادیو هم فقط اقتصادی نبود بعد ها برنامه های دیگری هم ساختم...از حیطه ی اقتصادی صرف آمدم بیرونت چون به سینما ،تئاتر و موسیقی علاقه داشتم ...به نمایش خیلی علاقه داشتم ...بعد از انقلاب وارد عرصه ی نمایش شدم...مطالعاتم اکثرا در زمینه نمایش بود و آثار تمام نویسندگان مهم دنیا را خواندم ؛برشت،چخوف،ماکسیم گورکی...فالکنر ،همینگوی و...
:وقتی جوان بودید ایده آلتان چه بود؟
-ایده آل نداشتیم...یعنی من که به شخصه ایده آلی نداشتم ...می خواستیم زودتر درس دانشگاه را تمام کنیم و شغلی داشته باشیم ...کلا جوان های آن دوره دوست داشتند در یکی از سه سازمان شرکت نفت،بانک مرکزی و رادیو و تلویزیون کار کنند...ایده آل های ما همین بود!
:الان چی؟
-الان...؟خوب الان فکر می کنم اون موقع یک کار های دیگه می شد کرد...
:اگر دوباره به دنیا بیایید چیکار می کنید؟
-فکر می کنم می رم به سمت طبیعت ...گل و گیاه ...مهندسی کشاورزی می خونم!...البته الان هم با گل و گیاه سر و کار دارم ؛ در خانه ای که با کمک تعاونی مسکن خریدیم و بچه های رادیو آنجا ساکن هستند پانصد متر حیاط داریم که فقط من به باغچه اش رسیدگی می کنم!
:آرزوتان؟الان آرزویی ندارید؟
-ای بابا!ما الان آفتاب لب بومیم !
:بالاخره...
-....
:نه یه چیزی بگید که بشه نوشت!!
(یک عالمه فکر می کند.)
:بالاخره این همه آرزو!
-دارم به چیزی فکر می کنم که بشود گفت!!!...آرزو می کنم که در رادیو و تلویزیون اسکاندیناوی کار کنم!
:چرا آنجا؟
-فکر می کنم که شرایطی که می خواهم آنجا هست!
:تلاش می کنید که به آن برسید؟
-نه بابا!ما مثل مرغی هستیم که فقط دون می خوریم...پرواز کردن یادمان رفته!
(خودش است.این آخر مصاحبه است باید تمامش کنم و گرنه می شود مثل فیلم های سینمایی بلند ایرانی که کارگردان از خودش خوشش آمده و هزار تا اوج دارد و هزار تا پایان!!از عمقم صدای جیغ مانندی در می آورم که مخصوص ذوق کردنم است و می گویم از اینکه فهمیدم دانشگاه تهرانی است خیلی ذوق کردم...به سمت در می روم)
-راستی یادت رفت بپرسی !من بچه ی خانی آبادم!
(بر می گردم ...کمی درباره تهران قدیم حرف می زنیم و من اطلاعاتی که از درس های جغرافیای شهری خوانده ام را به رخش می کشم با اسم کافه هایی که در رمان های نویسندگان قدیمی خوانده ام.)
عکس ماکسیم گورکی توی چشمم می زند...سبیل هایش شبیه نیچه و محمد مهاجر است...
:این کیه ؟ نیچه است؟
-نه ماکسیم گورکیه...!این هم چخوفه و این زنش!
(همه ی عکس ها را مانند نزدیکان از دست رفته اش به من نشان می دهم با ذوق با یک عالم خاطره که پشت این عکس ها خوابیده...و من با خودم فکر می کنم توی این اتاق های جمع و جور و کوچک. این هایی که پر از قفسه و نوار ریل و کاغذ هستند چه آدم هایی که زندگی نمی کنند!)
7/7/88